![]() |
![]() |
|
|
وقتی حساب روزها و ماهها رو گم می کنی و حتی متوجه نمیشی الان خورشید خانومه که داره بهت سلام میگه یا مهتابِ که بانسیم دلکش شبانگاهی داره نازت می کنه.... همیشه باید آرزو کنی کاش فرصت بیشتری داشتم تا ... عذر تقصیرمن رو بابت یه مدت مرخصی بپذیرید ، تو این مدت مشکلات زندگــی، کار وتحصیل وامتحانات فرصت نمی داد که بیام اینترنت ؛ اما همیشه به شما فکر می کردم ودل تنگ می شدم و مشتاق برای دیدار دوباره .... اما امروزاندوهگین و غم زده ازاین که باید برای آخرین بار بنویسم بغض راه گلویم را میگیرد و اجازه نوشتن نمی دهد تازه داشتم به این لونه جدید عادت می کردم اما حالا مجبورم بنا به دلایلی نوشتن در این وبلاگ رو کنار بگذارم . ازاین که طی این مدت همراه من بودید؛ ســـــپاســـــگزارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 تیر1386 21:51 توسط فیلیسیتی |
|
|
باید ببخشید اگه این روزها وقت نمیکنم بهتون سر بزنم .
برای پدر بزرگم که پر کشید: پدربزرگم مرد بزرگي بود توي چشمانش برق شادي و حيات برق احساس درخشاني بود پدربزرگم زير پل قوس و قزح صبحها دانه ي زنبق مي كاشت پدربزرگم مرد بزرگي بود پدر باران،دريا ابر بهاران هم بود توي دنيا تنها يك عبا داشت و يك انگشتر وقتي از خون و قناري مي گفت روي يك صندلي زيبا كه هنوز سر جايش مانده قصه مي گفت براي همه ي شاپركان پدربزرگم روح بزرگي داشت توي دنياي بزرگ پدربزگ من كه زمين پيش چشمش كه قفس تنگي بود چشم خود را كه به اندازه ي يك دنيا بود بست و از دنيا رفت پدربزرگم موقع رفتن می گفت : به فردای تو ابر و نسیم دارم اطمینان ، هان ! پدربزرگم رفت بعد از آن قلب من از رفتن پدربزرگ پژمرد چه كسي زير پل قوس و قزح زنبق مي كارد؟ روي آن صندلي خالي پدربزرگ حالا يك كبوتر كه دلش در قفس است مي نشيند آرام او دل كوچك خود را شب ها مي فرستد پي دست بابا مي فرستد پي عشق راستي مي دانيد روي تك صندلي خالي پدربزرگ اكنون چند دل غمگين اند؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 اردیبهشت1386 17:56 توسط فیلیسیتی |
|
|
از دست دادن گلی که می تواند تمام روز زینت بخش اتاقی باشد ، دشوار است . پاره شدن تابلوئی از غروب پاییز که جلوه گاه دیرین خانه ای ست غم انگیز است . شکستن صفحه ای با نوای حزن انگیز که ساعتها ما را در اندیشه ورویا فرو می برد ناراحت کننده است . اما تو نادیده گرفتی گلی را که صفا و پاکیش قادر بود جلوه جاوید به اتاق زندگیت بخشد. پاره کردی تابلوی غم انگیزی را که غم دیرینش الهام بخش تو در ساعات تنهایی بود . وشکستی صفحه ای را که با نوای حزن انگیزش تار وپودت را به لرزه می آورد و به سوی حق وحقیقت رهنمون می ساخت همه این گسستن ها هرگز نتوانست تورا ناشاد سازد به همان نسبت که آن همه پیوستگی، آن همه صفا ، آن همه شور وغم نتوانست برایت شادی به ارمغان بیاورد، پس به چه دل بسته ای و به چه شادی ؟!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 فروردین1386 15:55 توسط فیلیسیتی |
|
|
راستي ما آدمها چرا هميشه چشممان به دنبال مرغ همسايه است؟ وقتي كودكيم اداي بزرگترها را در مي آوريم و روي سر پنچه مي ايستيم تا بگوييم بزرگ شديم و وقتي كودكيمان را با دستهاي خودمان كشتيم ، در حسرت يك لحظه اش آه مي كشيم ؟!آرزوهايمان چه رنگ و بوي زيبايي داشتند . بچه كه بودم آرزو مي كردم ،توي يكي از اين آسمون خراش ها لونه داشتيم ؛ فكر مي كردم ديگه دزد نمي تونه پاشو اونجا بزاره ! بچه كه بودم آرزو مي كردم ، به اندازه تمام كتابهاي بابا دوستهاي صميمي داشتم ! شايد ؛ كودكيم در تنهايي گذشت ... يادش بخير كودكي ... امشب چهارشنبه سوري يا سه شنبه آخر سال است و من به ياد كودكي از دست رفته ام اندوهگينم . سرمستي پر هياهوي كودكانه ... رقص دلكش و كولي و ش آتش و زردي من از تو سرخي تو از من ... نمي دانم شايد امشب هم از آن شب هاييست كه بين هم سن و سالهايم تنها من پشت اين سيستم خاك گرفته نشسته ام و از دلم مي گوييم وباقي همه بيرون گرم شاديند وشور وجواني ... سر وصداي آزاردهنده اي كه از پنجره مي شنوم وچراغهاي خاموش مسنجرم ، مهر تاييد مي زنند بر اين مدعا . انگار باز حال وهواي دلم ابري شده ، گلويم از بغضي سنگين مي سوزد. چشمهايم مي خواهند ببارد ولي نمي گذارم ، مثل هميشه . اين هم يكي از معايب بزرگ شدن است ، حالا آرزو دارم كودكانه گريه كنم، ولي افسوس ،كاش روزي نرسد كه حسرت امروز را بخورم ؛ جام دلم لبريز است ... پاورقي: ديگه صدلي پاي بهار رو بخوبي ميشه شنيد ...وقتشه ... وقت تازه شدن ... وقت بهتر شدن ... بهار پر از ناگفته هاست ، پر از حكمته ،پر از حرفه، براي فاهميدنش كافيه ساده باشيم و پذيرا ـ چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديدـ آرزو مي كنم هفت سين امسال همتون سرشار باشه از سلامت وسعادت ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 اسفند1385 20:37 توسط فیلیسیتی |
|
|
سر يكي از هزار هزاران دو راهي زندگي ، يه راه اشتباه رو انتخاب مي كني پيش مي روي ؛ به پيش مي راني افسار زندگيت را ، آنچنان با سرعت ؛ كه حتي سخنان پيرامونت را نمي شنوي تا آنجا كه بالاخره ؛ متوقف مي شي ، جلوي يه ايست بازرسي تازه مي فهمي راهي رو اومدي كه به بن بست رسيده . اين مسير با همه سختي هايش تو رو به كجا رساند ؟ ؟! چطور مي شود به عقب بازگشت بي آنكه كمترين آسيبي ببيني ؟ هيچ روشي نيست ؛ تو را با آن آرامشي كه آمدي بازگردانند . اما تو ، به هر طريق ممكن ، باز مي گردي . ولي باز هم مي نگرند به تو ، به حكم انسان خطاكار ؛ بي آنكه تسليم منطق تو شوند ، تو را گناهكاري دايمي ناميدند و هزاران لعن ونفرين پشتوانه راهت مي كنند ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 اسفند1385 14:36 توسط فیلیسیتی |
|
|
اين باربه تقاضاي دوستاي عزيزم با يه شعر به روز كردم بايدكم وكاستي هاشوبخشيد هنوزراه ورسمش رو نمي دونم در ضمن ازمحدثه عزیزم عزيزم تشكر مي كنم كه اين موضوع رو به من داد شب شد و دخترك سرفه مي كرد چهره اش زرد و غمگين وتبــدار باز بـــــــــــــيداد مي كرد سرما شب ، شبــــــــي ملتهب بود انگار مادرش وصله مي زد به چيزي خانه در انـــــتـــظار پدر بود كودكان خستـه در گردِ سفره سفره اما ز نان بي خـبر بود دخترك شعر مي خواند، آرام مادرش بغض آلود خــنديد باد گرگي شد وناله ســر داد دختر از زوزه باد ، تـرسيد كوچه يك كوچه ي زخم خورده كوچه اي پرزبن بست وبي جان خانه ها، نالــه هايي خـــرابه سفره هـــا دور از بركــت نان دخترك ناگهان تيز برخواست كودكـان شادمـان پر كشـيد ند مرد لبخـنـد زد ، دخترك ديد كودكـــان اشــك او را نديدند مرد با دست سرد وزمختش شــانه دخـترك را تكــان داد بغض ديريـنـه چشمهـــايش خالي دست او را نشـــان داد كودكـــان در خــيـالات زيــبــا قرص نان را صميمانه خوردند درد را، فقــر را ،خستـــگي را خواب ديدند و از يـــاد بردنـد دخترك حسرت سفره را خورد سير شد باز هم ســرفه مي كرد مادرش وصله مي زد به چيزي ذكر مي گفت در زير لـب مـرد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 اسفند1385 21:26 توسط فیلیسیتی |
|
|
هیچ وقت فکر نمی کردم که نبودش ناراحتم کنه ، یا جای خالیش رو احساس کنم اما هنوز هیچی نگذشته فکر کنم دلم تنگ شده براش ، داداشم رو میگم همیشه فکر می کردم اصلا حتی اگه یک سال هم نبینمش دل تنگش نمیشم آخه داداشم رفته مسافرت تا حالا تنهایی جایی نرفته بود. مسافرتش برام تداعی کننده روزهای سخته یه مسافرت رو داره ، روزهایی که هر ساعت وهر ثانیه اش آرزوی برگشت زمان رو داشتم ، لحظه هایی که پیش خدا التماس کردم همه چیز یه کابوس باشه اما یه حقیقت تلخ بود حاضر نیستم چیزی بگم تا با تلخی اون روزها شماها رو ناراحت کنم . بگذریم ... فردا هم قراره بابام بره مسافرت از اون مسافرت طولانی ها که دلم حسابی تنگ میشه از امروز دارم روز شماری میکنم که این یکی دو هفته تموم شه ... امروز هوای آسمون مثه دل من بارونی بود بغض تموم وجودم رو گرفته بود دلم مي خواد به اندازه تموم ابرهاي آسمون اشک بريزم اما دریغ از قطره ای اشک ... امروز اصلا روز من نبود ، این از اول صبح ، بعد هم توی دانشگاه با استاد حسابداری حرفم شد . ازش خواستم که روی نمره من تجدید نظر کنه . همچین که فامیلم رو فهمید عصبانی شد . مثلا می خواست بگه من تو رونمی شناسم می گفت . گفت که چرا مسئول بخش ؛ رئیس دانشگاه ! باید زنگ بزنند و نمره تو رو بخوان . من اصلا خبر نداشتم ... فکر می کنه چون بابای من مسئول ... هست ، من دارم سو استفاده می کنم ؛ بابای بیچاره حتی نمره های منو نمی پرسه . شما ها که شاهد بودید من چقدر درس خوندم ، حتی به وبلاگم هم سر نمی زدم جالب اینجاست گفته بودند که فیلیسیتی به خاطر باباش هست که نمره هاش خوب میشه ... راستی دوباره به سرم زد که طراحی وب یاد بگیرم اما حوصله کلاس رفتن توی این شلوغی رو ندارم . اگه بشه می خوام از روی کتاب بخونم ؛ خدا کنه که استعدادش رو داشته باشم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 بهمن1385 23:20 توسط فیلیسیتی |
|
|
بالاخره امتحانات تموم شد . خوب بود نمره هام همشون تقریبا 20 شدن به جز حسابداری که نمره ام خوب نبود . از وقتی آخرین امتحانم رو دادم تا الان پامو از در خونه بیرون نزاشتم کلی برای خودم برنامه ریزی کرده بودم که چکارها نمی کنم ، اما اونقدر بی حوصله ام که حتی نمی تونم کتاب بخونم ، صبح رو به شب می رسونم توی اتاق تاریکم ، جسم وروح خسته من به همین اتاق خو کردن خیلی خسته شدم حوصله هیچ کارو هیچ کسی رو ندارم ، شاید یه جورایی بی قراری باشه نمی دونم چه حسی دارم ؟! فعلا بهترین کاری رو که می تونم انجام بدم خوابیدنه شاید روزی 14-16 ساعت بخوابم. غم عجیبی دارم یه غصه بر تمام وجودم سنگینی دارد ، غصه چی؟ خودم هم نمیدانم غصه چیست!من آیا باید به چیزی بیاندیشم ؟ ! باید سکوت کنم ؟! لبهایم بسته اند ، خاموشم ، هیچ صدایی نیست ... ولی باز هم محتاج سکوتم ، که غوغای بی هدف افکار پریشانم و هیاهوی بی صدای این همه حرف در درونم بیداد می کند و نمی گذارند متمرکز شوم ، نمی گذارند ببینم و بشنوم ، نمی گذارند درک کنم ... من مجنون شده ام آیا؟ نه ... خوش به حال مجنون که خالی بود از هر چیز جز لیلی و متمرکز بود روی نقطه دلخواهش ... نمی دانم چه بود ، شاید همان خال سیاه کنج لب لیلی ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 بهمن1385 17:54 توسط فیلیسیتی |
|
|
بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید بوی محرم می آید، و خیمه و پرچم های سیاه برافراشته می شوند.دوبار محرم ، ماه زیارت واشک ؛ نوحه و سوگ؛ ماه " السلام علیک " گفتن های سوزناک ؛ماه دوباره از کربلا شنیدن و ذکر مصیبت .. نزدیکی های محرم که می رسد ، دلت برای عاشورا خواندن تنگ میشود . چیزی مثل انتظار و اشتیاق ، لباسهای مشکی و طبل و سنج و زنجیر. راستی چرا؟ چرا ما برای امام حسین گریه می کنیم ؟ از روی محبت ؟به خاطر احساس تألم و اندوه ؟اینها درست اما همه ماجرا یا اصل ماجرا نیست ؛ یعنی نباید باشد .... محرم هر سال تکرار می شود اما هیچ گاه " تکراری" نمیشود . بارها شنیده ایم که " کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا " و اگر در همین معنا فکر کنیم و دریابیم که از آن واقعه عظیم ، تنها یک روز کوتاه و یک سرزمین کوچک مراد نیست خواهیم دانست که چرا محرم و کربلا و عاشورا همیشه تازگی دارد. "کربلا کهنه نمی شود زیرا بدیع ترین و ماندگار ترین شیوه سلوک الی الله را نه در سخن صرف ، بلکه در عرصه عمل، جامه تحقق و عینیت پوشانده است." عبارتی را که آورده ام را یک بار دیگر بخوانید هم بخوانید و هم فکر کنید ، مخصوصا به این فکر کنیم که گفته : " بدیع ترین و ماندگار ترین شیوه سلوک الی الله" یعنی شیوه رفتن به سوی خدا و بدانیم که دارد از کربلا می گوید . ای کاش در کنار هیـأت های عزا داری و سینه زنی و زنجیر زنی ، هیأت هایی هم داشتیم برای فکر کردن برای اندیشیدن به کربلا و عاشورا و حسین (ع) و ... به راستی حسین (ع) غریب است . ـــــــــ به مجلس عزای امام حسین (ع)خوش آمدید ! از دور صدای هیاهو می آید . نزدیک تر می شوم صدا از مجلس عزاداری است . از لای در سرک می کشم چقدر شلوغ است . وارد می شوم . همه دارند گریه می کنند . جلوتر میروم. یکی کنارم داد میرند . یکه می خورم . بعد شروع می کند با کناری اش به حرف زدن . تعجب می کنم. اما در بالای مجلس ،صحنه عجیب تری می بینم. جوانی که احتمالا مداح جلسه است آنجا ایستاده و همینطور که بالا و پایین می پرد به طرز شگفت آوری "حسین ، حسین " می گوید . یاد یک خاطره می افتم . برادرم روزی سر از جلسه توجیهی ! یک هیات عزاداری در آورده بود .یکی از میانداران آن هیات به سینه زنها تذکر می دهد که در هنگام شور گرفتن نگویید " حسین جان " بلکه بگویند " سِِـن جان " ! ! ... وقتی حرکتی بر پایه اندیشه و شناخت درست نباشد ، وقتی محبت از معرفت تهی باشد ، وقتی ... آن وقت طبیعی است که هیأت دیوانگان برای امام حسین (ع) تشکیل شود و در مجلس عزای او نیز عده ای قلاده بر گردن اندازند و صداهای عجیب درآورند باز هم تکرار می کنم : امام حسین (ع) ــ هرگزــ دیوانه وسگ و ... نمی خواهد ! چه اشک ها که در زیر این بیرق ریخته نمی شود و چه دستها که برسر و سینه نمی خورد و چه نظرها که ادا نمیشود و چه نقل ها که روایت نمی شود . اما آیا از پی این همه ، چیزی به معرفت اهالی این شهر افزوده خواهد شد؟ من مانند همیشه نگرانم . نگران از این که مبادا آمدن و رفتن محرم نیز همچون رمضان یا غدیر یا قربان برایمان عادت شده باشد . و وای به حال ما اگر آنچه قرار بود مایه رفتن و شکفتن و رسیدن ما باشد ، تبدیل به عادتی شده باشد که هر ساله از سر میگذرانیم ، بی آنکه به آمدن ورفتن آن ژرف بیاندیشیم. حد تو ، رثا نیست ، عزای تو حماسه است ای کاسته شأن تو ، از این معرکه گیران |
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 بهمن1385 12:48 توسط فیلیسیتی |
|
|
سلام دوستان گلم، باید کوتاهی های منو ببخشید ، این روزها به دلیل مشغله کاری و درسی نمی تونم به همتون سر بزنم اما تلا شم زو می کنم . قول میدم جبران کنم ! یه داستان کوتاه هست که امیدوارم خوشتون بیاد : هنگامی که آخرین برگهای پاییزی بر زمین می ریخت و بادهای سرد وچندش اور پاییز ، دل ها را پر از غم می کرد دیگر فصل کار تمام شده بود . علی که دیگر امیدی برایش باقی نمانده بود پارویی خرید به امید آمدن برف ؛ روزهای بی شماری در خانه نشست و چشم به آسمان دوخت که ببیند بالاخره چه وقت برف می اید . علی با زن و فرزندانش در گوشه ای دور افتاده در جنوب شهر زندگی می کرد روزهای بلند و گرم تابستان ، عرق ریزان "نیمه " به دست استاد می داد و اگر تصادفا حواسش پرت میشد نیم آجری بود که بر فرقش کوفته میشد . هر روز به هنگام غروب بچه ها جلوی کلبه مخروبه اشان ، منتظر می ایستادند و به محض دیدن علی عجولانه به سویش می دویدند حالا دیگر تمام آن روزهای طلایی طی شده بود ، تمام ذخائرشان که زن علی با سختی برای روز مبادا جمع کرده بود به پایان رسیده بود . تنها امیدشان این بود که برف بیاید . همه با هم سرهایشان را به سوی آسمان بلند می کردند و ملتمسانه از خدا می خواستند که برف بیاید ؛ اما مثل اینکه خدا فراموش کرده بود باید در زمستان برف بیاید هر دفعه که علی می خواست پارو را بفروشد زنش مانع میشد . میگفت : نگاه کن ابرها را ببین ،امشب دیگر حتما برف می اید ،می بینی چقدر هوا سرد شده است ؟ نزدیکیهای صبح وقتی زنش از سرما خوابش نمی برد ،بلند شد که نماز بخواند و از درگاه خدای بزرگ بخواهد که برف بیاید هنوز دعایش تمام نشده یود که فریاد خوشحالیش از گلوی خسته اش بلند شد . همه جا را برف فرا گرفته بود دانه های برف هنوز آرام آرام بر زمین می نشستند به سرعت به سوی علی دوید که او را بیدار کند علی پاشو پارو را بردار و برو . علی مانند صائقه زدگان ناگهان از جا بلند شد ، خودش را به حیاط رساند اشک شوق برف ها را در چشمانش می شکست .پارو را بر دوش نهاد واز خانه خارج شد حالا ساعت در حدود ده صبح بود ،علی هنوز نتوانسته بود پشت بامی را پارو کند ـ برف پارو می کنم ، برف پارو می کنم . سری از لای در خانه ای بیرون امد ، آی عمو بیا اینجا ببینم برف پاک می کنی؟ بله خانم - چند بدهم این پشت بام و جلوی این خانه را پارو می کنی؟ هر چه می خواهید بدهید خدا عمرتان را زیاد کند . از جلوی خانه شروع کرد آستین ها را پایین کشید که سرما را کمتر احساس کند .لحظه ای بعد جلوی خانه کاملا تمییز شده بود . حالا نوبت پشت بام بود ولی چقدر بلند، آدم وقتی ازبالا به ته کوچه می نگریست ،دلش از ترس می لرزید ،برفها را آهسته آهسته به کوچه می ریخت . حالا احساس میکرد که دستهایش سرخ و بی حس شده اند گاه گاه دستهایش را جلوی دهانش می گرفت ، تا بخار دهانش آنها را گرم کند . حس می کرد که دیگر قدرت ندارد سه روز بود که چیزحسابی نخورده بود ولی مقاومت میکرد ؛ دیگر چیزی نمانده ؛الان تمام میشود ؛ بعد خانم صاحب خانه نهار گرمی شاید هم آبگوشت باشد جلویش میگذارد و او هم تا انجا که می تواند میخورد بعد کمی خودش را گرم میکند تا عصر چند جای دیگر را هم پارو میکند ، آنوقت با پولهایی که بدست آورده برای بچه ها نان و گوشت وزغال و آب نبات می خرد حالا دیگر برف قطع شده بود ،خورشید با رنگ و روی پریده ،در زیر ابرها قایم موشک بازی میکرد . خوب این را هم دو پارو می کنم ، این یکی الان ، این هم یکی دیگر،تمام شد ؛ هنوز قیافه بچه ها در نظرش بود ،ناگهان احساس کرد سرش گیج می رود ؛دیگر نتوانست تعادل خود راحفظ کند و نا گهان با سر به اعماق کوجه افتاد ؛ لحظه ای بعد جسد بی جان علی در کوچه روی باقی مانده های برف به چشم می خورد ؛ خون برف ها را رنگین کرده بود . در همین موقع دلهای کوچکی در بیم وامیدی می تپید ، بیچاره بچه ها سر هایشان را به آسمان بلند کرده و از ته دل می گفتند : خدایا برف بیاید . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 دی1385 16:29 توسط فیلیسیتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به لبهايم مزن مهر خاموشي
كه من بايد بگويم راز خود را به گوش مردم عالم رسانم طنين آتشين آواز خود را "فرخزاد" |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
| پیوندها |
|
دل نوشته های مرضیه عزیز یاد استاد کتایون تلاش برای زیستن |
|
RSS
|